کوله پشتی دلتنگی

» کوله پشتی دلتنگی

شاید یک روز خواستم که تمام دلتنگی هایم را در یک کوله بزرگ بگذارم و با تمام قدرتی که دارم  آن را در سطل آشغال بزرگ محله  بیاندازم،راستی مگر دلتنگی های من برای ماشین بزرگ شهرداری مهم است یا جا دارد تا این بار سنگین را تحمل کند ؟ شاید یک دور گرد خیابانی بیاید و به جای پیدا کردن حتی یک چیز با ارزش آن همه خاطرات  وهم آلود و خیالاتی مرا با خود بردارد و فکر کند که این همه خاطره او را  به گنجی میرساند،بیچاره نمی داند که این ها همه برای رسیدن یا شاید هم هدف های بزرگ  نوشته شده  است در روز هایی که بهار رنگ و بوی دیگیری داشت به یادش و در کنارش چای عطر دار میخوردی و نسیم  خنکی به پیشانی ات میخورد و حال وهوایت را عوض میکرد ویا آن رنگارنگی پاییز را خواهد دید که زیر باران های آرام و نم دارش لی لی کنان به مدرسه می رفتم  و یک روز شد که دو نفر شده بودیم و در غروب سرد پاییز دستم رها شد و من از بالای بام، خانه یخی قلبم به گرم ترین نقطه رسیده بودم تا آب شوم و یخبندان دلم در گرمای تابستان آب شود و حتی گریه های شبانه هم  آن را سرد نکند و بسوزاند مرا و شاید هم آن دور گرد به صفحه ای برسد که در کودکی  در صندلی عقب ماشین که در انتظار چند گلدان گل های رز مخملی  باشم از آن طرف خیابان درست در پشت سر ماشین بابا،تصادفی رخ دهد که من فکر کنم شاید تصادف کوچکی و برخورد چند ماشین است اما جریان این است که پدر مرا در انتظار چند گلدان رز مخملی و در انتظار شب عید سه نفره یمان با بی بی بلقیس تنها گذاشت و من مانده ام با خانه ای خرابه که فردا ظهر کارگرها قرار است بیایند و  آن را برای عید و مهمان های از راه رسیده آماده کنند اما آن ها می آیند در خانه ای خرابه تا تابوت پدر را بر روی دوش بکشند تا آرامستان همراهی کنند،راستی ای دور گرد از غم تنهایی ام چیزی نوشته ام؟حال که تو همدم  این دل من شده ای بیا کنار باغچه ما بنشین و زیر درخت توت بزرگ  خانه اجاره ای ما چای بخور تا از گرمای تابستان تو کم کند و خنکای درخت شیرین توت به تو برسد،سال هاست که منتظرم کسی بیاید و درموردش با کسی حرف بزنم ،شاید آن روز که تنها زیر درخت توت نشسته بودم و خانم رحمانی ،راستی خانم رحمانی کیست؟ از دوستان و نزدیکان بود یا آدمی نزدیک ؟راستی اگر نزدیک بود چرا اینقدر رسمی حرف میزند،تازگی ها یادگرفته اند که سر به سر من بگذارند و من فقط کتاب به دست به یک گوشه خیره می شوم ،همیشه خانم رحمانی مرا به سخره می گیرد و می گوید تو انگار پروفسور جمع ما هستی،تو از این قرص های قبل از ناهار و بعد از ناهار ما خبر نداری چون تو فقط یک رهگذری که وسط این همه آشغال به این کوله پشتی دلتنگی من میرسی،قبل از ناهار  یک قرص صورتی ایست که من زیر تشک صورتی رنگ گل دارم پنهان می کنم ولی وقتی خانم رحمانی متوجه می شود که دیگر دیر است  تمام صورتم را با مداد شمعی هایی که بعضی از مواقع برایم می آورند به عنوان جایزه تا خانم خوب و پروفوسور آرامی باشم  را رنگ می کنم،و مثل هیولا میشوم و دور اتاق آنقدر می دَوَم تا همه چیز دور سر من میرچرخد و آی می چرخد و باعث می شود وسط اتاق دراز بکشم و به پروانه های دور اتاق نگاه کنم،اخرین بار که زیر درخت توت نشسته بودم و اخرین جملات را می نوشتم ودر کوله پشتی جا می دادم را برایت نگفته ام  ،مثل همه ی روز های گرم،وسط ظهر بچه های محله شروع به بازی و جیغ کردند و من که عینک مشکی رنگ ننه بلقیس را به چشم زده بودم و پاهایم را روی پایم گذاشته بودم  و از استرس ناخن هایم را می جویدم نمیدانم کدامین درد به سراغ من آمده بود دلتنگی بود یا غم پنهانی کدام؟بگذار از آن بگذریم اگر بخواهم درد هایم را یکی یکی بشمارم هزار درد می شود برای من،آن روز 

دیگر تحمل بچه ها را نداشتم ،جارو کوچک  کنار اتاق را برداشتم و پا به رهنه دویدم  به طرف کوچه، و تا میتوانستم به دنبالشان دویدم  ،آن ها دور تا دور من حلقه زدند  و سنگ به طرفم پرتاب می کردند نتوانستم جلویشان را بگیرم 

و همانجا وسط کوچه نشستم و سرم را با دستانم گرفتم و شروع به داد و فریاد کردم،کمی از من فاصله گرفتند و من هم دیگر نایی برای فریاد نداشتم آن طرف کوچه خیابان بود و مردم در حال رفت و آمد بودند و انگار نمایش فقط برای بچه‌ها بود همانطور که من درحال سجده شده بودم و خون از از دماغ و صورتم می آمد یکی از بچه ها ریشخند کرد مرا و سنگ بزرگی برداشت من هم طرفش خیز برداشتم واو را دور چادر پیچیدم ،بچه ها فریاد میزدند و داد میزدند 

من بچه را وسط کوچه‌ می چرخاندم  و او هم زیر چادر من دست و پا میزد به طرف خانه او را کشاندم ،میخواستم او را ادب کنم تا برای بچه ها درس عبرتی باشد تا برای دختر پیر این محله شاخ و شانه نکشند اما دلیل اصلی اش این بود که مثل تو ای دور گرد یک همدم برای درد هایم باشم ،آن روز فکر می کردم این پسر بچه همان عروسک کوکی ایست که پدر برایم خریده بود و من مثل طفل کوچک از آن مراقبت خواهم کرد اما نمی دانستم این همان طناب پاره ایست که مرا به چاه امین آباد می برد و مرا در یک اتاق  حبس میکند برای همیشه،خواستم به او نزدیک شوم و قربان صدقه اش بروم که جیغ بلندی زد که تمام تنم را لرزاند ،خواستم از حوض خانه برایش آب بیارم  لیوان را شکست،خواستم چای تازه دم سماور را برایش شیرین کنم و آرام به او بدهم که  سماور را با پا به باغچه انداخت ، دیگر داشت حوصله ام را سر می برد دیگر داشت بدنم داغ میشد و مثل تب هایی که وسط تابستان می کردم داغ شدم به چشمان پسرک نگریستم ،چشمانی عسلی با موهای بور داشت ،چشمانش ضعیف بود و عینکی گرد و آبی  روی صورت داشت ،دنبالش دویدم و انگار داشتیم دور درخت انار  گرگم  به هوا بازی می کردیم، آنقدر دویدیم که او از نفس افتاد و من او را دربغل گرفتم و او هم دست و پا میزد ،داخل یکی از اتاق ها که قفل داشت با  رنگ آبی پوسیده ا نگهش داشتم،باز نشستم روی تخت بدون سماور عینک سیاه را به چشم گذاشتم و شروع کردم که بخوانم یک داستان و بلند بلند خواندم تا او هم بشنود برای خودم کسی را پیدا کرده بودم‌تا داستان های مرا گوش بدهد همانطور که ریز ریز گریه می کرد من صدایم را بلند تر می کردم  تا صدایش به من نرسد ،صدای در پشتی می امد اما من هنوز داشتم میخواندم انگار دور گرد، اینجا ته قصه مریم خانم است من هنوز میخواندم و مادری جیغ میزد که پسرم پسرم،کتاب بر دستم بود که آمبولانس چی، کشان کشان مرا با خودشان به خانم رحمانی تحویل دادند و او با لبخندی ملیح می گفت باز هم یک پروفوسور دیگر آن هم از نوع زنش،


آخرین مطالب این وبلاگ




Buy website Traffic
سفر به مناطق گردشگریسفر به مشهد،سفر به کیش
Buy Website Traffic Cheap